تبليغاتX
وبلاگ سفید.

وبلاگ سفید.
دل من سیاهه اما سفیدو خیلی دوست دارم!

بار دیگر محرمی، بار دیگر تاسوعایی، و عاشورایی. و بار هم قلم من قفل میشود. برای هر که نوشتم، برای هر چه نوشتم ولی برای حسین (ع) همیشه قلمم می ایستد.

·        آری حسین (ع) و یارانش همه بر گزیده بودند. از مکه که به سمت کوفه در حرکت بود در هر مسیری بر عکس همه مردان جنگی و شورشیان و معترضین زمانه که به جمع آوری یاران و اصحاب و سیاه لشکر بر می خیزند، در هر منزلگاهی و تا آخرین دم همیشه گفت، بر گردید! راه ما سخت است، آنکه زن و فرزند دارد، آنکه ترس و شبهه دارد، آنکه جان و مال میخواهد از لشکر بیرون رود.

و شاید سرش همین باشد که این روزها و این سالها هر گاه خواستم از حسین(ع) بنویسم نتوانستم. حسین(ع) یار خالص میخواهد، لشکر خالص میخواهد، و حتی قلم خالص. شکسته باد قلمی که از حسین(ع) بنویسد ولی دلش با حسین(ع) نباشد.

·        هدف از قیامش چه بود؟

در وصیت به برادرش محمد حنفیه نوشته بود: " لطلب الاصلاح فی امّت جدی" و در ادامه "ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر"

یعنی قیام کردم برای اصلاح امت جدّم؟ آری تقریبا ترجمه خوبیست. اما کاملتر برای درخواست(طلب) اصلاح در امت جدّم رسول اکرم. یعنی قیام نکردم که همه چیز را اصلاح کنم. قیام کردم که دار راه درست کردن و اصلاح کردن باشم. و این نکته ایست که حسین می آموزد به همه آنهایی که اگر هم فلان کار را بکنم نتیجه نمیگیرم!

و هم چنین برای امر به معروف و نهی از منکر! ای کاش میتوانستم و فرصت داشتم هر چه از ذهنم در مورد امر به معروف و نهی از منکر میگذرد را به دوستان بفهمانم تا این همه دید پست و پایین به این مهم نداشته باشیم. باز هم مثل همیشه؛ شاید فرصتی دیگر.

·        در عزایش چه کنیم؟

دکتر علی شريعتي:

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست.

اگر زندگی میکنی حسینی زندگی کن! به هیچ ظالمی سر فرود نیاور، از هیچ پستی کمک نخواه، هیچ چیزی را در راه رسیدن به هدفت دریغ مدار...

·        چگونه عزاداریش کنیم؟

بعضی می گویند حسین(ع) مظلوم بود، به یادش دیده ها را پر اشک میکنیم، و به یاد ظلمی که بر او و خاندانش و کودکان و نوزادانش رفت گریه میکنیم، و بعضی می گویند حسین(ع) یک مسلک بود، حماسه بود، مسلکش را بیاموز و راهش را ادامه بده و جهادش را سرلوحه زندگیت قرار بده!

در حقیقت بهترین کار در این ایام و بهترین عزاداری ترکیبی از این دو است، برای مسیری که در پیش داریم یک روشن کننده راه میخواهیم و یه قوه پیشران، تا این راه را بپیماییم! با معرفت حسین(ع) مسیر خود را مشخص میکنیم و عزاداری و گریه را مانند همه این هزار و چهارصد سال گذشته پشتوانه احساس خود قرار میدهیم.

مگر نه این است که: " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" هر روز عاشورا و هر مکانی کربلاست. و هر روز ندای "هل من ناصر ینصرنی" آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ به قول سید مرتضی آوینی: کربلا را تو مپندار که شهریست در میان شهرها و نامی است در میان نام ها، کربلا حرم حق است و هیچ کس را به جز یاران آخرالزمانی امام حسین(ع) به آن راه ندارد...

پس حسین(ع) و راهش را بشناسیم و به راهش و مسلکش قدم بگذاریم.

و مگر نه این است که این همه سال، از ورای این همه حکومت و این همه تاریخ، آنچه نام حسین(ع) را زنده نگهداشته است و ما را هنوز بعد از این همه سال به طرفش میکشاند، عزای حسین است؟

پس حسین(ع) را بشناسیم، در راهش قدم برداریم و نام ویادش را زنده نگاه داریم!




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی 1388 توسط جان کوچولو

فعلا این شعر که قسمتی از قصیده یه دوست جدید است رو داشته باشین تا مطلب بعدی رو خودم بنویسم براتون!


راه به آفاق برد مرغک خاکی قفس

نقد جهان برگرفت، نسیه بینداخت پس…

ای که رهایی ز تن می‌طلبی جهد کن

کالبد روح را پاک کن از خار وخس

نقش تلاطم بزن بر گذر لحظه‌ها

کن ز درخت وجود شاخه‌ی بی‌بر هرس

خیز ز مرداب و شو غرقه‌ی دریای عشق

چند به گندابها پر بزنی چون مگس؟!

مرغکیم در قفس بر سر من شوق دوست

دستِ تمنای من : میله و قفل و قفس

راه پر از چاه و من در صدد چاره‌ام

چاره من پر زدن: پر بزن ای دل، برس

نفس ندارد قرار تن قفسِ تنگ اوست

نفس اسیر تن است تن خود اسیر هوس

پر بزن ای دل به نفس پر بگشا سوی دوست

یکسره فریاد شو: ایزد ما! دادرس

رست از این شوره‌زار هر که ز خود وارهید

ماند اگر از سراب آب طلب داشت کس


حمیدرضا محمدی

http://www.gozir.com



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط جان کوچولو
گاهی روزا که از خواب پا میشم یه دفه ذهنم به سمت یه شعر متمرکز میشه. یه تک بیت! قفل میکنه روش همینطوری هی با خودم زمزمه میکنم! تا کی ؟خدا میدونه!

یه وقت ممکنه نیم ساعت یه وقت ممکنه یه روز! خدا بد نده ؛ یه وقتی ممکنه اون شعره شعر خوبی نباشه. تا شب به خودم فحش میدم!

گاهی وقتا هم برای اینکه از شر این بیتی که ول نمیکنه راحت شم، مجبور میشم با خودم مشاعره کنم. ولی اگه مثلاً اول اون  شعر "د" باشه خدانکنه تو مشاعره با خودم به حرف "د" برسم! چون فقط همون یه شعر یادم میاد! هر کاری هم میکنم یه شعر دیگه یادم بیاد خیلی سخته! تا بالاخره همون اوایل مشاعره میبازم و تقریباً دست از سرم بر میداره!

حالا از اینا که بگذریم امروز شعری که گیر داده بود این بود:

گوییا باور نمیدارند روز داوری       کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند!


خلاصه امشب دیوان حافظم رو باز کردم و یه بار دیگه شعرش رو با  دقت خوندم! شعر قشنگیه. ولی متاسفانه خود شعر هم که در مذمت شعاردادنه، قربانی همین موضوع شده. به راستی گوییا باور نمیداریم روز داوری!

الغرض داشتم یه نخ سیگار میکشیدم، خیلی سختم بود ولی یه دفه وسطش سیگار رو  پرت کردم توی جوی آب. پاکتش رو هم از جیبم درآوردم و اونم انداختم. ببینم تا کی میتونم تو ترک بمونم!

راستی اینم شعر کاملش. بخونید، شاید بخونیم!

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

                                   چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کننــد

  مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پُرس

                                    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کننـــــــد

  گـــــــوییــا بـــــــاور نمی‌دارنــــــد روز داوری

                                    کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کننــد

  یا رب این نو دولتان را با خر ِ خودشان نشان

                                    کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کننـد

  ای گدای خانقــــــــــه بَرجَــــه که در دیر مغان

                                   می‌دهند آبی که دل‌ها را توانــــــگر می‌کنند

  حُسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد

                                  زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کننـــد

  بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی

                                 کاندر آن جا طینــــت آدم مخمـــر می‌کننـــــــد

  صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

                                قدسیان گویی که شعر  حافظ از بر می‌کننـــــد

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط جان کوچولو
سلام به همه دوستان و رفقا و غیره!


از اونجایی که همیشه قهرمانان و افراد موفق هم یه روز پیر و فرتوت میشن و از کار میفتن و یا دورشون تموم میشه. خیلی وقتا بهتره که خودشون تو اوج موفقیت بکشن کنار که یه وقت مثل وقتی نشه که همه بهش بگن بکش کنار و زحمات قبلیش رو هم نادیده بگیرن. بلایی که سر خیلی از افراد اومده و میاد!


نمیخوام زیاد سرتون رو درد بیارم. میخوام مختصر و مفید بگم فعلا تا اطلاع ثانوی وبلاگ سفید تعطیله!

شاید چهار روز. شاید یه هفته، شاید یک ماه، شاید یکسال.البته نه قول میدم یه سال نشه!


دوستان نه اتفاقی افتاده نه مشکلی پیش اومده نه چیزی. به وقتش بر میگردم.

راستی حاتم فیروزه بو اسحاقی   خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.


بعدالتحریر: از کسایی که نظر دادن ممنونم. چشم تعطیل نمیکنم. هنوز مینویسم!




نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط جان کوچولو
* امروز 16 آذره. روز دانشجو رو به همه دانشجو ها و بقیه دوستان تبریک میگم.

* سالها پیش (1332) در چنین روزی بود که سه تن از دانشجوهای دانشگاه تهران در اعتراض به حضور نیکسون نماینده آمریکا شهید شدند! 

* این روزا رسم شده که روزی را به نام عده ای میکنند. روز کارگر، روز مادر، روز دانشجو، روز خبرنگار و .... و اخیراً هم روز دختر! گاهی برای تشکر، گاهی برای یادآوری، گاهی برای نمایش قدرت کشور، گاهی هم برای خر(!) کردن عده ای.

فارغ از اینکه روز دانشجو به چه قصد و منظوری نامگذاری شده و در این روز دانشجوها، حاکمان و یا هر دسته از مردم به این روز چطور نگاه میکنند و چه هدف و برنامه ای در این روز دارند به خود به عنوان یک دانشجو می بالم که در این روز دانشجو هایی آگاه و روشن از عزیزترین دارایی خود برای هدفی عزیز گذشتند!

* متاسفانه امروزه فکر میکنم دانشگاه مسلخ اندیشه، خلاقیت و اخلاق دانشجو ها شده است. این حرف مرا خیلی ها قبول ندارند ولی در هم صحبتی با خیلی از دوستانی که حداقل 4-5 سال دانشجو بوده اند به این نتیجه رسیدم.  به هر حال دانشجو باید در این روزا فکر کند و ببیند که یک دانشجو کیست و چست و چه باید بکند. دانشجو باید فکر کند که چطور از روزمرگی دانشجویی فرار کند و تن به آن ندهد. چطور فکر و اندیشه دانشجویی داشته باشد و قدرت و فکر تحلیل و بررسی پدیده ها و حوادث. حداقل در حوزه درسی خود.

* با اینکه خود سالهاست دانشجوی خوبی نبوده ام و چون خس بی سر و پایی به موج رود جامعه و دانشگاه خود را سپردم و او هم  بی رحمانه به هر کجا خواست برد -خوب یا بد- اما هنوز دانشجوام و به عنوان کمترین عضو این جامعه این روز رو به همه تبریک میگم و توی شادی این روز همه عزیزانم رو شریک میکنم و البته متاسفم. متاسف از استفاده های سویی که از دانشجو و نامش و امکاناتش میشود.

* این روزها شعار میدهند دانشگاه زنده است. ولی آیا دانشگاه زنده است هنوز؟؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط جان کوچولو

امروز رو ز عید غدیر است . روزی که همه عالم باید غرق شادی و سرور باشند. اگر چنین روزی اتفاق نیفتاده بود هیچ معلوم نبود چه می شد. حتی شاید امروز اصلاً نبود. شاید اصلاً هیچ اثری از شیعه نبود. اثری از اسلام نبود و اثری از خوشی نبود. امروز روز عید همه است، روز خوشی است.

خداوندا، بندگان مومن تو از خوشی دنیا نصیبی ندارند، عزیزان کنار گذاشته شده اند و در جهان کفر طنین انداز شده است. جز عده کمی به آنچه باید ایمان داشته باشند، ایمان ندارند؛ از آن عده کم عده کمتری در ایمانشان راسخ هستند. سختی ها بر مومنان زیاد شده و لذت آنها گرفته شده است. لذت عبادت را گم کرده اند.

در جای جای شهر که قدم بر می دارند دعا می کنند قدم بر ندارند. هیچ جا خوشی ندارند. همه جا را بی عدالتی و ریا و نفاق فرا گرفته است. نفاق حتی در مساجدشان نفوذ کرده است و هیچ ملجأ و پناهی هم برای آنها باقی نمانده است. بعضی شان حتی در تصمیمات شخصی خود تصمیم گیرنده نیستند و دیگران هم تصمیمات غیر خدایی شان را به آنها تحمیل میکنند.

درد از آنجا شروع شد که جمعی در غدیر با علی بیعت کردند که فردایش حق او را ربودند و از همان اول هم منافقانه با او بیعت کردند.

ای علی جان، فدای آن قلب پر از درد و زجر و خستگی ات شوم که آن روز نفاق خیلی ها را در قلب ، چهره و بیانشان -هنگام بخاَ بخاَ گفتن- دیدی ولی آنها را تحمل کردی. امروز ما گناه هایی را میبینم و مرتکب میشویم که روحمان آزرده میشود و خود را در تنگنا میبینیم ولی شما که از گناهان همه خبر دارید چه میکشید. اگر ما به گناه یک نفر این قدر آزرده می شویم شما به گناه این همه بشر چقدر آزرده می شوید؟!

تازه چقدر سختی شما بیشتر می شود وقتی که ما شیعیان شما گناه میکنیم. وقتی من با این همه ناله از گناه دیگران چنان خودم غرق گناه میشوم که گویی هیچ گاه اسلام نیاورده ام.....

بمیرم برایت علی جان که امروز همچون منی میگوید: "الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابی طالب"

هر چه باشد امروز روز عید و شادی است و واقعا امروز شاد و خوشحال هستم. شادی ام را باتمام مظلومین و بی چارگان عالم تقسیم می کنم. چرا که امروز شادی ام حد و حصر ندارد. امروز بزرگترین عید ماست.  امروز شادی ام را با تمام دنیای کافران عوض نمیکنم و حاضرم هزاران برابر آنچه تا کنون در زندگی ام رنج کشیده ام هم تحمل کنم ولی این شادمانی امروز را از دست ندم. فکر میکردم بقیه در دنیا خوشند و دنیا جای خوشی من نیست ولی خوشا به حال ما که امروز اینگونه خوشحالیم و بدا به حال آنان که همین الان هم در بدبختی و آتش همین دنیا میسوزند.

خجسته باد برشما کامل شدن دینتان و رضایت پروردگارتان بر ایمانتان، و تمام شدن نعمت بر شما!

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابی طالب علیه السلام.


نوشته شده در عید غدیر 5 سال پیش!

 



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط جان کوچولو
1- وقتی آدم یه چیزی رو می دونه وقوعش سخته! یعنی ممکن نیست رخ بده. خیلی وقتا میگه امیدوارم! یه جورایی دل خودش رو خوش میکنه! بعضی وقتا هم این کار رو با دیگران می کنه. یعنی به دیگرانی که وضع خوبی ندارند. می گوید امیدوارم! 

  اما به نظر من: امید یک دفاع برای ضعیفان است! Hope Is The Loser's Defense

2- این رو یه جایی خوندم قشنگ بود:

چقدر جالبه که: تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره..... ......تا وقتی فریاد نزنی کسی به طرفت نگاه نمی کنه تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه..... ....تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد ......وتا وقتی نخوای بمیری کسی تورا نمیبخشه

 3- خیلی وقتا دلم می خواست مثل بعضی ها باشم! مثل آدمهای دیگه ای که دیگران دوستشون دارند! یه مدت هم تلاش کردم! الان دوست دارم فقط خودم باشم. فقط و فقط خودم. نه مثل هیچ کس دیگه. نه مثل هیچ دوست دیگه. و نمی خوام که هیچ کس هم منو دوست داشته باشه! بعضی وقتا همون دیگرانی که می خواهیم مثل اونا باشیم از خودشون فراری اند! و شاید می خوان مثل ما باشن!

4- بی اعتمادی یه دیواره. یه دیواره بین دونفر! گاهی وقتا برای از بین بردن این بی اعتمادی نمی تونی یه پتک به دست بگیری و دیوار رو بزنی خراب کنی! باید همسایه بغلی هم دوست داشته باشه که این دیوار بی اعتمادی بین خونه تو و خونه اون برداشته بشه! اگه نه اعتمادسازی بعضی وقتا باعث دعوا میشه!

5- خداحافظی بعضی وقتا خیلی سخته! شاید برای همینه که بعضی ها بدون خداحافظی میرن!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط جان کوچولو
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که چه شباهتی با تو دارم و به چه دلیل این قدر تو را دوست دارم. هر روز با خودم تصمیم می گیرم که امروز دیگر به تو کاری نداشته باشم و اصلاً سعی نکنم تو را ببینم. بار ها تصمیم گرفته ام که آن قدر از تو دور باشم و تو را نبینم و خبری هم از تو نگیرم تا برای یک بار هم که شده تو از من خبر بگیری
 شاید هم حق داشته باشی. آخر برای من بسیار دشوار است که حتی برای یک بار به تو بگویم که چه قدر عاشقت هستم.

گاهی از خدا می خواهم تا در غم عشق گرفتار شوی تا بفهمی که من چه می کشم، ولی هر بار با خود می گویم که من چگونه این غم و اندوه تو راببینم. منی که حاضرم غم دو دنیا به دوش بگیرم تا لحظه ای اندوه را در نگاهت نبینم!! گاهی دوست دارم که دعوایی ساختگی با تو درست کنم و یا تو را عصبانی کنم تا با بداخلاقی کنی و شاید مهرت از دلم بیرون رود، ولی هر بار تو جز دلبری، دلربایی و نازهای عاشقانه کاری نمی کنی و عشقم را به خودت چندبرابر می کنی.

 زندگی من با تو زمین تا آسمان تفات دارد، علایق مان متفاوت است. کارهای روزانه مان متفاوت و حتی عقاید و مسلک و مرام ما هم با هم فرق دارد، اما هر چه فکر می کنم ، نمی دانم چطور در دل من خانه کرده ای!! شاید سرّش در فهم ما نباشد.

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست **** حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

اما عاقبت ما به جایی ختم نخواهد شد. زیرا این خصلت دنیاست. در دنیا کسانی را دوست داری که تو را دوست ندارند و کسانی تو را دوست دارند که تو دوستشان نداری و اگر کسی را پیدا کردی که هر دو هم دیگر را دوست دارید، به حکم زمانه هرگز به هم نخواهید رسید.


پینوشت: مطلب قدیمیه! مال گذشته ها و عشق دور!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط جان کوچولو
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

مشکل بعضی وقتها از اونجا ناشی میشه که ما به او محتاج هستیم ولی او به ما مشتاق نیست! یا اگه هم هست خدا عالمه....

و بالاخره انسان می ماند که :

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

و یا اینکه:

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز


دوستان عزیز عرفه نزدیکه، دعا یادتون نره. میگن عرفه مال ماهاییه که از شب قدر جا موندیم! 


در ضمن تا یکشنبه نیستم. دنبالم نگردین!

راستی ببخشید زود زود آپ میکنم. با خودم قرار گذاشتم به محض دو رقمی شدن کامنت ها مطلب جدید بذارم! اگه دوست ندارین کامنت نذارین خوب!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط جان کوچولو
  • بعضی وقت ها انسان کاری می کنه که بعداً با "غلط کردم" هم درست نمی شه! ....

  • چارلی چاپلین: از دشمنت یک بار بترس از دوستت هزار بار...

 

  • خدا کسایی که عهد و پیمانشون را می شکنن دوست نداره....

 

  • گفتم: "چه سخت بر عشق تازیانه زده بو د. عشق مگر جرم است؟ شاید هم محکومیت آن را تصور کرده بود. اگر عشق محکو میت است پس آزادی را بر چه می تو ان نام نهاد؟"
    گفت: "عشق را تنها در کتابها باید یافت! عشق مال قصه ها است افسانه عشق را  دیگر نمی توان در دنیای واقعی تجسم نمود ..."
    اما زیر لب گفتم:

    هر گز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جر یده عالم دوام ما

 

  • نتیجه بحث من هم سه بیت از حافظ است که کسی آنرا می فهمد که ...
    ... بگذریم ابیات اینهاست:

    یاد باد آن کو به قصد خون ما
    عهد را بشکست و پیمان نیز هم

    دوستان در پرده می‌گویم سخن
    گفته خواهد شد به دستان نیز هم

    چون سر آمد دولت شب‌های وصل
    بگذرد ایام هجران نیز هم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط جان کوچولو
درباره وبلاگ

آنچه در باور من مي گنجد
شايدي نيست از اين مهمل ها

حتماً ي هست سفيد
باوري هست عميق

روشن و بي ترديد:
حتماً از لطف خداي


به وبلاگ جان کوچولو خوش امدید
PICHAK.NET